تبليغاتX
بسم ا...زندگي

بسم ا...زندگي

شبنم دو  سه روز غنچه را ناز كند
عاشق شدنش به غنچه ابراز كند
انقدر كشد دست هوس را به تنش
تا دكمه پيراهن او باز كند


دیری است ندیده ام من الماس تنت
عابر نشدم به کوچه یاس بنت
تبریز چرا شده است فصل تن تو
 خواهم برسم به بندرعباس تنت

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 20:9 توسط ashke kasra| |

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی*توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن

نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 20:3 توسط ashke kasra| |

خدا مرا به پیامبری برگزید/اما زنم از انحنای عصایم /دخترم از ریشم/و پسرم از انگشترم ایراد می گیرد


مردم نمیدانند/پشت چهره ی این لات چاقو کش/با عینکی دودی/یک کودک شیطان و بازیگوش، پنهان است


شبنم دو  سه روز غنچه را ناز كند
عاشق شدنش به غنچه ابراز كند
انقدر كشد دست هوس را به تنش
تا دكمه پيراهن او باز كند


دیری است ندیده ام من الماس تنت
عابر نشدم به کوچه یاس بنت
تبریز چرا شده است فصل تن تو
 خواهم برسم به بندرعباس تنت

نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 17:17 توسط ashke kasra| |

شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

هر کس به چیزی تبدیل می شود که بدان عشق می ورزد.اگر سنگی را دوست داشته باشد سنگ می شود.اگر هدفی را دوست بدارد ،به آن هدف تبدیل می شود.اگر به فردی عشق ورزد آن فرد می شود. و اگر به خدا عشق بورزد خدایی می شود

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! «دکتر شریعتی»

راست می گفت آن نویسنده آشنای من که من چشمهایم همیشه نیمه باز است و می خواهم بگویم که هیچ چیز و کس در این دنیا وجود ندارد که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیرزد !

اگر......
 اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی


اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم


اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 15:53 توسط ashke kasra| |

  1. کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می‌رود.
  2. انسان به میزانی که می اندیشد انسان است.به میزانی که می آفریند انسان است.نه به میزانی که آفریده های دیگران را نشخوار میکند.
  3. ستایشگر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد نه چگونگی اندیشه ها را.
  4. همه چیز در جهان برای بودن ادمی است و درد این است كه بودن خود برای چیست؟چه خنده اور است حال انان كه همه چیز را ابزار بودن چیزی كرده اند كه خود ابزار بودن ان هاست.
  5. همواره بیمناکم که دراین فرصت اندک و عزیز حیات لحظه ای را به ستایش کسانی بپردازم که در ترجیح" عظمت " ،"عصیان"و"تفکر" بر "سعادت" ،" آرامش" و"لذت" اندکی تردید داشته اند.

  6. وقتی که دیگر نبود
    من به بودنش نیازمند شدم
    وقتی که دیگر رفت
    من به انتظار آمدنش نشستم
    وقتی که دیگر نمی*توانست مرا دوست بدارد
    من او را دوست داشتم
    وقتی که او تمام کرد
    من شروع کردم
    وقتی که او تمام شد
    من آغاز کردم
    چه سخت است تنها متولد شدن
    مثل تنها زندگی کردن است
    مثل تنها مردن

  7. در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در اخرت. و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد امد....

  8. هر وقت قیام کنی قاءم میرسد و بنابرین امام منتظر ماست....
  9. افسانه من به  پایان رسیده است

    و احساس می کنم که این آخرین منزل است .

    دیگر نه بانگ جرس کاروانی  ،

    دیگر نه آوای رحیلی !

    تنهایی ، آرامگاه جاوید من است .

    و درد و سکوت ، همنشین تنهایی جاودانه من !

نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 15:42 توسط ashke kasra| |


نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 15:40 توسط ashke kasra| |

همسر مهربانم تولدت مبارک

 

قشنگ ترين صداي زندگي تپش قلب توست
با شکوه ترين روز دنيا تولد توست پس براي
من بمان و بدان که
عاشقانه دوستت دارم

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

عزیزم تولدت مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت 17:24 توسط ashke kasra| |

سلامممممممممممممممممممممممممممممم

به دوستان عزیز کسریی

عیدو به همتون تبریک می گم وسال خوبی رو براتون آرزومندم

نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت 16:40 توسط ashke kasra| |

تقدیم به همسر مهربانم

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 19:3 توسط ashke kasra| |

هزار رج که بافتم تو را تمام     می کنم

و بعد کفش تازه ای درون پام    می کنم

به حد مرگ میدوم که با تو همسفر شوم

دوتا غزلچه خدمتت به انضمام  می کنم

عبور میکنی مرا و ریل خسته می شود

و من به احترامتان فقط قیام    می کنم

چه شعرها که گفته ام برای چشم مست تو

و با غرض حضورتان همش سلام می کنم

تو باز پرسه می زنی درست روی پلک من

ومن چه ساده خواب را به خود حرام می کنم

چه نبض احمقی که هی ضعیف و تند می زند

و من حدود دیدنت دوباره جام      می کنم 

 

صدیقه زارع

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 18:53 توسط ashke kasra| |

Design By : Night Melody